تبلیغات
حریم آرامش - رازی میان دو نفر
پنجشنبه 21 فروردین 1393  06:49 ق.ظ
توسط: farel gam

کوونتین رینولدز

ترجمه محمد حیاتی

 مونترال شهری است بسیار بزرگ، ولی مثل همة شهرهای بزرگ، چند خیابان بسیار کوچک دارد. خیابانهایی مثل پرَنس ادوارد که به طول چهارخانه است و به بن بست ختم میشود. هیچ کس به خوبی پی یر دوپَن[1] خیابان پرَنس ادوارد را نمیشناخت، چون سی سال میشد که در این خیابان برای خانواده ها شیر میبرد.
 ژوزف، اسب سفید و بزرگی بود که طی پانزده سال گذشته گاری شیر پی یر را میكشید. در مونترال، به خصوص بخشی که خیلی فرانسوی است، همانطور که روی بچهها اسامی قدیسها را می گذارند، روی حیوانها هم اسم میگذارند. اولین باری كه این اسب سفید و بزرگ به شركت محلی شیر آمد، اسمی نداشت. به پی یر گفتند از این به بعد میتواند آن اسب سفید را به كار گیرد. پی یر نرمی گردن اسب و سطح درخشان شکمش را نوازش کرد، در چشمانش خیره شد و گفت: چه اسب مهربونیه، نجیب و باوفا. درخشش روح زیبایی رو تو چشماش میخونم. به احترام ژوزف قدیس[2] که اون هم مهربون و نجیب و باوفا و زیبا بود، اسم این اسب رو میذارم ژوزف.
ژوزف، در عرض یک سال، مثل پی یر مسیر پخش شیر را از بر شد. پی یر همیشه از اینكه نیازی به افسار نداشت به خود میبالید - هیچ گاه به افسار دست نزد. پی یر، هر روز صبح سر ساعت پنج به اصطبل های شرکت محلی شیر میرسید. گاری را پر کرده و ژوزف را به آن میبستند. پی یر در حین این که بالا میرفت تا روی صندلیاش بنشیند، میگفت:
- روز بخیر، رفیق شفیق[3].
 و ژوزف هم سرش را بر میگرداند و سایر گاریچی ها لبخند میزدند و میگفتند که اسب به پی یر لبخند خواهد زد. سپس ژاک، که سرکارگر بود، میگفت:
- خیلی خب، پی یر برو.، و پی یر به آرامیبه ژوزف می گفت:
- برو رفیق.[4]، و این دستة درخشان، پرغرور تا انتهای خیابان میخرامیدند.
بدون هیچ دستوری از سوی پی یر، گاری از سه خانه در خیابان سن کاترین میگذشت، سپس به سمت راست میچرخید و در خیابان روزلین دو خانه را پشت سر میگذاشت؛ بعد میپیچید به چپ، به خیابان پرَنس ادوارد. اسب، کنار خانة اول می ایستاد و تقریبآ سی ثانیه به پی یر وقت میداد تا از صندلی اش پایین بیاید و یک بطری شیر جلو در بگذارد، و بعد، از دو خانه رد میکرد و جلو سومی میایستاد. و همینطور تا انتهای طول خیابان. بعد، ژوزف، باز بدون هیچ دستوری از سوی پی یر، میچرخید و از آنسوی خیابان برمی گشت. آری، ژوزف اسب باهوشی بود.
 پی یر، در اصطبل به مهارت ژوزف افتخار میکرد. من هیچ وقت به افسار دست نمی زنم. اون خودش میدونه کجا باید وایسه. عجیبه، اگه ژوزف گاری رو بکشه، هر آدم کوری می تونه از پس مسیر من بر بیاد.
سالها گذشت – همیشه یک جور. پی یر و ژوزف، نه به سرعت، که آرام آرام، با هم پیر میشدند. سبیل پرپشت پی یر دیگر سفیدِ سفید شده و تا روی لب هایش آمده بود، ژوزف هم زانوهایش را زیاد بالا نمیبرد و سرش را هم مثل گذشته نمیچرخاند. ژاک، سرکارگر اصطبلها، هیچ وقت متوجه نشد که هر دو آنها دارند پیر میشوند، تا روزی که پی یر با عصای سنگینی به دست، از راه رسید.
ژاک خنده کنان گفت:
هی پی یر، نکنه نقرس گرفتی، ها؟
پی یر با کمی تردید گفت:
 البته ژاک[5]، آدمی پیر میشه و پاهاش خسته میشن
. ژاک به او گفت: تو باید به اون اسب یاد بدی که شیرها رو تا در خونه هم برات ببره. هر کاری كه بگی میکنه..
 پی یر تک تک افراد چهل خانواده ای را که در خیابان پرَنس ادوارد بهشان خدمت میکرد میشناخت. آشپزها میدانستند که پی یر سواد خواندن و نوشتن ندارد، بنابراین اگر یک بطری شیر اضافی میخواستند، به جای اینکه بنا بر عادت همیشگی، در بطری خالی یادداشت بگذارند، هر وقت صدای تلق تلق چرخ های گاری را در سنگفرش خیابان میشنیدند، فریاد می زدند: پی یر، امروز یه بطری اضافی بیار.
او هم در جواب با خوشرویی می گفت: لابد امشب برای شام مهمون دارین.
     پی یر حافظة فوق العاده ای داشت. به اصطبل که میرسید، یادش نمیرفت به ژاک بگوید: امروز صبح خانوادة پاکوین یه بطری اضافی بردن؛ خانوادة لموان هم یه پیمونه خامه خریدن
.ژاک اینها را در دفترچة کوچکی که همیشه با خود داشت، یادداشت میکرد. بسیاری از راننده ها میبایست صورت حساب های هفتگی را تکمیل و پول ها را جمع آوری میکردند، ولی ژاک به خاطر علاقه ای که به پی یر داشت او را برای همیشه از این کار معاف کرده بود. تنها کاری که پی یر باید انجام میداد این بود که ساعت پنج و نیم صبح آنجا باشد، به سمت گاری خود که همیشه همانجا کنار جدول بود برود و شیرش را پخش کند. حدود دو ساعت بعد بر می گشت، به سختی از صندلی اش پایین می آمد، با ژاک خداحافظی[6] جانانه ای می كرد، و بعد لنگ لنگان تا انتهای خیابان میرفت.
روزی رییس شرکت محلی شیر برای بازرسی حمل و نقل های اول صبح به آنجا آمد. ژاک، پی یر را به او نشان داد و با اشتیاق گفت:
ببینین چه جوری با اسبه حرف می زنه! میبینین اسبه چه جوری گوش میده و سرش رو به طرف اون میچرخونه؟ نگاهِ توی چشمای اون اسب رو میبینین؟ راستش، به نظر من بین اون دو رازی وجود داره. بارها بهش توجه کردهام. انگار بعضی وقت ها دوتایی توی مسیر، پیش خودشون به ما میخندن. آقای رییس، پی یر مرد خوبیه، ولی دیگه پیر شده. جسارته، ولی میشه پیشنهاد کنم بازنشستهاش کنین و حقوق بازنشستگی هم بهش بدین؟
رییس، خندان لب گفت:
 البته، من سابقه شو میدونم. الان سی سالی میشه که توی این مسیر کار میکنه و حتی یه بار هم ازش شکایتی نشده. بهش بگین حالا دیگه وقتشه که استراحت کنه. حقوقش رو هم مثل قبل دریافت میکنه.
ولی پی یر به بازنشستگی تن نداد. او از فکر این که حتی یک هم روز با ژوزف همراه نباشد، به وحشت می افتاد. به ژاک گفت: ما، دو تا پیرمردیم. بذار با هم از پا بیفتیم. هر موقع ژوزف مهیای بازنشستگی شد، اون وقت من هم میکشم کنار.
ژاک که مرد مهربانی بود متوجه شد. در رفتار پی یر و ژوزف چیزی بود که آدم را وادار میکرد لبخندی محبتآمیز به لب بیاورد. انگار که هر یک، از دیگری قدرتی مخفی دریافت می كرد. هنگامیکه ژوزف به گاری بسته شده و پی یر روی صندلی اش نشسته بود، هیچ کدام سالخورده به نظر نمیرسیدند. ولی بعد از پایان کارشان، آنگاه پی یر که حقیقتآ سالخورده می نمود، به آرامی تا انتهای خیابان را لنگ لنگان طی میکرد، و ژوزف سرش پایین می افتاد و با خستگی تا آخور پیش میرفت.
روزی از روزها، همین که پی یر رسید، ژاک خبر بسیار بدی برایش داشت. صبح سردی بود و هوا هنوز تاریک بود. آن روز، هوا به شراب تگری می ماند و برفی که شب گذشته باریده بود، همچون یک میلیون الماس که روی هم كپه شده باشند، برق می زد.
ژاک گفت:
 پی یر، اسبت، ژوزف، امروز از خواب بیدار نشد. پی یر اون خیلی پیر بود، بیست و پنج سالش بود و این برای آدمیزاد حکم هفتاد و پنج سالگی رو داره.
پی یر به آرامی گفت:
 آره، آره. من هفتاد و پنج سالمه و دیگه ژوزف رو نمیبینم.
ژاک قوت قلبش داد كه
: البته که میبینیش. توی آخورشه، در آرامش کامل. برو ببینش.
پی یر قدمیبه جلو برداشت و سپس برگشت.
 نه... نه... تو نمی فهمی ژاک.
ژاک با مهربانی بر شانة او زد.
 یه اسب دیگه به خوبی ژوزف جور میکنیم. ببین، در عرض یه ماه مسیرتو یادش میدی، درست مثل ژوزف. ما ...
نگاهی که در چشم های ژوزف بود، او را از ادامه دادن باز داشت. پی یر سال ها کلاهی زمخت بر سر داشت که لبة آن تا روی چشم هایش میآمد و مانع رسوخ سرمای سوزان صبح به آنها میشد. ژاک، حالا در چشمان پی یر خیره شد و چیزی دید که او را به شگفتی واداشت. نگاهی مرده و بی روح در آنها دید. این چشمها، اندوهی را منعکس میکردند که در دل و جان پی یر بود. گویی دل و جانش مرده بود.
ژاک گفت:
 امروز برو مرخصی، پی یر.، ولی پی یر پیشاپیش داشت لنگ لنگان در مسیر خیابان حرکت میکرد، و اگر کسی در آن نزدیکیها بود، اشکهایش را میدید که از گونههایش روان بودند و صدای هق هق بریده بریده اش را میشنید. پی یر به سر پیچ رفت و قدم به خیابان گذاشت. نعرهچی هشداردهندهای از سوی راننده کامیونی که داشت به سرعت می آمد به گوش رسید و به دنبال آن جیغ ترمز؛ ولی پی یر انگار هیچ کدام را نشنید.
پنج دقیقه بعد رانندة آمبولانسی گفت:
 مرده. در جا کشته شده.
ژاک و بسیاری از گاریچی ها آمدند و به آن پیکر خاموش چشم دوختند.
رانندة کامیون در دفاع از خود گفت:
 کاری از من بر نمی اومد، اون صاف اومد طرف کامیون. انگار اصلآ ماشین رو نمیدید. عجیبه، یه جوری اومد انگاری که کور بود.
پزشک آمبولانس خم شد و گفت:
 کور؟ البته که این مرد کور بوده. میبینین، چشماش آب آورده. این مرد پنج ساله که کوره.
به سمت ژاک برگشت و گفت:
 گفتین واسة شما کار میکرد؟ یعنی شما نمیدونستین که کوره؟
ژاک به آرامی گفت:
 نه... نه... هیچ کدوممون. تنها یه نفر میدونست – یکی از دوستاش به اسم ژوزف.... گمونم این رازی بود فقط بین اون دو.


 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 فروردین 1393
نظرات()   
   
How long will it take for my Achilles tendon to heal?
شنبه 18 شهریور 1396 02:14 ق.ظ
Hi, this weekend is pleasant for me, as this time i am reading
this impressive informative post here at my residence.
kerrimatzen.hatenablog.com
یکشنبه 11 تیر 1396 08:40 ب.ظ
Hello everybody, here every person is sharing
these kinds of experience, thus it's good to read this blog, and I
used to go to see this blog everyday.
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 02:12 ب.ظ
Admiring the commitment you put into your blog and detailed
information you provide. It's good to come across a blog every once in a while that isn't the same out of date rehashed information. Excellent read!

I've bookmarked your site and I'm adding your RSS feeds to
my Google account.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر